ولي اين بار
تنت با حالتي مبهم ، به جاي تو سخن مي گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:
« تو را من دوست مي دارم! »
به دستت دست لرزانم گره مي خورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره مي زد
و او سرهاي ما را سوي هم مي برد
و لبهاي ترک دار مرا در حوض لبهاي تو مي انداخت
صداي عقل مي گفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »
صداي تن ولي مي گفت: « لبها را به هم دوزيد »
و ما عمداً صداي عقل را از گوش مي رانديم
و بعد از آن هم آغوشي
خدا ما را اسير خواب شيرين جواني کرد!
و من سهم بزرگي از تو را در سينه مي دادم نفسهايت
همان سهمي که بي او زندگي هيچ است