• وبلاگ : اي پرنده ي مهاجر اي پر از شهوت رفتن
  • يادداشت : تابوت سنگي
  • نظرات : 10 خصوصي ، 74 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     <      1   2   3   4   5      >
     

    سلام و همه نوشته هات رو خوندم . خداوندا اگر روزي ... از همه نوشته هات زيبا تر بود.

    فعلا ...

    سلام.بابا خيلي خفن مينويسي ترسوندي مارو.من آپم

    عشق روئيدن تن است.

    عشق نيرومندترين درمان است.

    هيچ نوشدارويي

    قديم يا جديد ، يا زاده فنون امروز با آن پهلو نمي زند.

    نه کتابهاي دلنشين

    و نه مفاهيم خردمندانه که بر زبان مي آوريم و مي انديشيم

    عشق نيروي دگرگوني با خود دارد.

    سلام حالت چطوره خوبي؟خيلي كم پيدا بودي...منهم اپديتم...پاينده باشي.يا حق


    آدمک ها ، آدمک هاي ظهور سرد.

    با شکوفه هاي پاييزي وباران طلايي رنگ گندم .

    جريان زندگي شان در رگ هاي سرنوشت دوباره به راه مي افتد.
    .
    گرچه اين جريان هميشه جاريست .

    مگر در ابديت هستي !

    ومن دلم پاييزي است .

    وخواهم رفت !

    بهار را خواهم جست
    .
    و در ابديت هستي خواهم ماند !

    من مي روم خورشيد ازآن تو .

    من مي روم به سوي شب .

    شبي که مي تواند به من ببخشد هزارها ستاره را.

    شبي که مي شود از پس آن به تو هم رسيد.

    .

    به نور

    .

    ولي اين بار

    تنت با حالتي مبهم ، به جاي تو سخن مي گفت

    و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:

    « تو را من دوست مي دارم! »

    به دستت دست لرزانم گره مي خورد

    خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره مي زد

    و او سرهاي ما را سوي هم مي برد

    و لبهاي ترک دار مرا در حوض لبهاي تو مي انداخت

    صداي عقل مي گفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »

    صداي تن ولي مي گفت: « لبها را به هم دوزيد »

    و ما عمداً صداي عقل را از گوش مي رانديم

    و بعد از آن هم آغوشي

    خدا ما را اسير خواب شيرين جواني کرد!

    و من سهم بزرگي از تو را در سينه مي دادم نفسهايت

    همان سهمي که بي او زندگي هيچ است

    قصه ي من و تو

    نه با اندوه بايد ماند

    نه غم را بايد از خود راند

    بيا تا ما شريك شادي و اندوه هم باشيم...

    چقدر اين زندگي زيباست

    که من بعد از چه طولاني زماني ،

    يافتم عشق و تو را با هم.

    تو را من دوست مي دارم

    اگر چه خوب مي داني

    و گرچه در غزلهايم

    به تأکيد فراوان گفته ام اين را

    تو را من دوست مي دارم

    و با تو زندگي زيباست

    و بي تو زندگاني ....

    بگذريم از اين سخن ...

    + ياران عشق ..... 

    azize dele dadshi ..... cheghadr shere zibairo gozashti golam .... albateh manzoret ke man nabodam .....

    gole dadash farhadet movazebe khoidet bash . be khoda misparamet

     <      1   2   3   4   5      >