• وبلاگ : اي پرنده ي مهاجر اي پر از شهوت رفتن
  • يادداشت : تابوت سنگي
  • نظرات : 10 خصوصي ، 74 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     

    ولي اين بار

    تنت با حالتي مبهم ، به جاي تو سخن مي گفت

    و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:

    « تو را من دوست مي دارم! »

    به دستت دست لرزانم گره مي خورد

    خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره مي زد

    و او سرهاي ما را سوي هم مي برد

    و لبهاي ترک دار مرا در حوض لبهاي تو مي انداخت

    صداي عقل مي گفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »

    صداي تن ولي مي گفت: « لبها را به هم دوزيد »

    و ما عمداً صداي عقل را از گوش مي رانديم

    و بعد از آن هم آغوشي

    خدا ما را اسير خواب شيرين جواني کرد!

    و من سهم بزرگي از تو را در سينه مي دادم نفسهايت

    همان سهمي که بي او زندگي هيچ است

    $("div.commhtm img").each(function () { if ($(this).attr("em") != null) { $(this).attr("src","http://www.parsiblog.com/Images/Emotions/"+$(this).attr("em")+".gif"); } });